|
|
به معجزه اعتقاد نداشتم تا آن لحظه که صدای گریه ی تو با وجود فرسنگ ها فاصله دلم را به لرزه انداخت، معجزه را باور نداشتم تا آن دم که تولدت غم دوری عزیزی را از یادمان برد، آری، آمدی و با آمدنت بهار ما چندین برابر شد... موجودی به این کوچکی چگونه یک شبه دل همه ی ما را بدست می آورد ؟ خانه ی ما را صفا بخشیدی، و اگر از من بپرسی بهترین روز دنیا، روز تولد توست. چه خوب که به دنیا آمدی و زیباتر آنکه دنیای نازی من شدی عزیز دل، دلت همیشه شاد، قدمت پر برکت و لحظاتت پر ز شادی و صداقت... ۳۰ فروردین ۸۴ ************************************************************************* *متن بالا عیناً، نامه ی داداش بزرگه مون ( آرش ) به مانی بود، وقتی مانی به دنیا اومد ... ************************************************************************* سلام! از کجا شروع کنیم ؟ اون بالا رو که خوندی ؟ ابهامی که نبود ؟ کلماتی که مانی یاد گرفته! وقتی میخواد اطرافیان رو صدا بزنه! چه مامانش، چه داییاش، چه چه غریبه! " نانا "... وقتی یه بچه یا عکس یه بچه رو می بینه ( از جمله خودشو " ببه " ( دو تا "ب" مفتوح ) وقتی گرسنشه و غذا میخواد... ( گوش پاک کنم میخوره ! ) میگه: " آق " و وقتی تشنشه و آب میخواد... ( چایی هم میخوره ! ) میگه: " امق " ( این رو یه جوری بخون که لبت در حین تلفظ تمامی حروف بسته باشه، ق رو هم مفتوح بخون! ) ولی وقتی میخواد رنگ آبی رو نشون بده میگه: " آبی! " در حال خوردن چوب شور که یکی از هله هوله های مورد علاقه شه... " آقلا " ( منظورش چوب شوره ؟! )
وقتی یه چیز عجیب می بینه و میخواد بدونه که چیه! " اَبــــــــــده " ( "ب" کشیده ) ولی با این وجود وقتی تند تند حرف میزنه، حالیت نمیشه چی میگه! " الیوبدوجدوبلداو " ... !!! شانس آوردیم ما دو تا رو از هم تشخیص میده! مانی... دایی بابک کو ؟ ( با دست اشاره میکنه به بابک : " بابـ... " ) مانی... دایی اشکان کو ؟ ( نیگای اشکان میکنه، با دست اشاره میکنه به بابک!!! : " اتان " ) اینم یه نوع اذیت کردنشه! بابامون میگه من هنوز شک دارم کدومتون بابکید، کدوم اشکان! ولی مانی میدونه!! باور کنید میدونه ... کل فک فامیلو میشناسه!!! وقتی میاد خونه مون تو اون خونه به اون بزرگی با ۳ تا اتاق! سرشو میندازه پایین میره تو اتاق ما، دستشو میذاره رو دکمه ی RESET کیس و ... خرچ ! تمام برنامه ها و اکسپلورر ها و پنجره ها و ... و ... فنا !!! گوشاش که از گوش منو تو و این بیشتر میشنفه! وسط پارک نشستیم! مانی پا میشه دست میزنه! می رقصه! جریان چیه ؟! همه ساکتن که !! یهو بعد از ۵ دقیقه یه ماشین سیستم دار! دوپس دوپس کنان ... رد میشه میره ! چشامون باز ... دهنا باز ... مخ ها بسته ! وقتی میخواد از آسانسور پیادهه شه، وقتی میخواد از ۳ تا پله پایین بیاد، ۳ دقیقهه طول میکشه ! آخه بچه محتاطه !! حالا اینجا رو ببین ! تا یه پارچه ( بزرگتر از خودش! ) یا لحاف یا پتو یا تشک یا سفره یا هر چیزی که رو زمین میندازن پهن میشه ! ۳ ثانیه بعد مانی وسطش دراز کشیده میخنده ! باید این سر اون سرشو بگیریم، تابش بدیم ! چون... عادت کرده !
خداییش به جز وقتایی که مریضه، یادمون نسیت گریه کرده باشه ! همیشه ی خدا میخنده ! همه رو دوست داره ! اصلاً و ابداً غریبی نمیکنه...، بغل همه میره ( حتی تو با اون ...ت
عاشق موسیقی ( به شدددت ) ! عاشق کامپوتر ( وحشتناک ) ! و عاشق : ـ
وقتی پاشو میذاره کرمانشاه... تو کوچه گوسفند جلو پاش سکته میزنه میمیره ! یه ایل طرفدار داره ! از دکاندار و بقال و بنگاه دار سر کوچه مون تا رییس بانک و مدیر عامل شرکت های بزرگ مث MicroSoft, Apple, google, Mercedes و غیره میان به دیدنش ! آخه یکی یدونه ست !
وقتی میره ... کرمانشاهو سیل برمیداره ! آب قره سو طغیان میکنه ! تموم رودخونه های کرمانشاه از اشک طرفداراش پر میشه !! خونه ی ما هم ... تاریک تاریک میشه ...
خلاصه اینکه... مانی جون منه، عشق منه، ساز منه ... مانی دنیای کوچیک منو راز منه ... مانی رویای هر روز و شب و تنهاییام ... مانی پروانه ی خوشرنگ آواز منه ...
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK |
This Template designed by AshBak , Copyright © 2006 all rights reserved