تبليغاتX
!! TrendY...TwinS !!







! یه اعتراف ساده !

 

هـــــــــــی به بابک میگم تو بیا بنویس! هـــــــــــی میگه حسّش نی! نمیدونم چه مرگشه!
اصلاً ولش کن! نمیاد که نمیاد... به درک...!!!

الان خودم آپ میکنم تا جفت چشاش درآد! بچه پر رو خودشو برام میگیره!

..... ام ..... م ..... ا ..... چی بگم حالا ؟!  ..... آخه بگو مطلب آماده نداری چرا میای آپ میکنی ؟! .....

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــا... چطوره یه خاطره تعریف کنم ؟  مگه من چی از بقیه کم دارم ؟ مگه من دل ندارم ؟ مگه من .....  بابـــــــــــــــــــــــــک...
B : هـــــــــــــــــــــــــا ؟
A : هـــــــــــــــــــــــــاکمه (کاف مجزوم!!)
[اینو شاید بعضیا نگیرن!]

A : اصلاً  امشب هرجوری شده پوز این بابکه رو میزنمو یه پست مینویسم!
B : بیجا میکنی پوز منو میزنی! تا اون موهای تیغ تیغیتو با تیغ بزنم!


A : هیش قلتی نمیتونی بکنی...
B : حالا فردا صبح (شایدم ظهر) که از خواب پاشدی میبینی.....

A : بینندگان محترم! منو بابی هیچ خصومتی با هم نداریما!!!
B : دروغ میـ.....
A : سسسسسسسسسساکت شو...! نکبت...!!
B : نمیشـ..... 
A : ششششششششششـ.....  ... feeling beat up
B :
.
.
.
[مسائل پشت پرده!!!]
.
.
.

AB :  روز اول مدرسه بود... مامان، بابا، آجی، دادا، همه سوار ماشین شدن ما رو ببرن مدرسه!!!
هرکی نمی دونست فک میکرد داریم میریم مسافرت!

به مدرسه که رسیدیم، با ترس و اظطراب از ماشین پیاده شدیم! نمیدونیم تا اون موقع چند بار خودمونو خیس کردیم! ... دقیقاً نمیدونیم... البته مطمئنیم که احساس خنکی میکردیم!!

آخه ما مهد کودک هم نرفته بودیم... ینی یه بار بردنمون ( به زور! ) ولی وسطاش فراااااااااااار ... اومدیم خونه!!! [از ترس خرگوشای ولگرد!] ...

از ماشین پیاده شدیم... شبیه این فیلمای RomancE ... میدونی که چی میگیم؟! ...مثلآ زن و مرده دارن از هم جدا میشن ... بر میگردن ... واسه... واسه آخرین بار...  ... ول کن بابا... حالتونو تو قوطی نکنیم...

مام یه جورایی همینجوری خدافظی کردیم... !!!

حالا ما سر صف... مدیر و معاون و ناظم و ... دارن حرف میزنن ... مام از این ور داریم هی بیشتر خیس میشیم ( عرق میکنیما... فکر بد نکنی ! )... بچه ها دارن اون بالا رو مینگرن... ما بابا رو!!!

آقا جفتمون خیس عرق و مسایل دیگه! ... طاقت نمیاریم و فراااااااااااااااااااااااار .....

خب حق بده دیگه ... فک میکردیم میخوان آمپول بزنن خودایی ناکرده!

به هر حال ... بابا هل (ه مضموم!) بده... ما زور بزن... بچه ها بخند!...

هرررررررررررررررررر جوری بود تسلیمشون کردیم از بس قوی و شجاعیم دیگه!!!

سرتو درد نکنه... کم کم با توضیحات باباهه و بقیه ما راضی شدیم! ... هفته ای ۲، ۳ روز مدرسه میرفتیم (با بابا!) ... نبودی ببینی چه علاقه ای داشتیم !! ... خداییش یاد اون روزا به خیــــــــــر...

...

AshbaK FirsT DaY SchooL

...

الآن هنوزه که هنوزه میخندیم به اون روزا... و دقیقآ در این مورد برعکس شدیم! ینی بدترین روز سال، روز خداحافظی با هم کلاسیامونه!...

شاید این خاطره واسه شما جالب نباشه ... ولی مهم نی!!! همین که جرأتشو داشتیم اعتراف کنیم خودش از همه چی مهمتره...

به امید خاطره های شیرینتر و کامنتای بیشتر...

 

تاریخ به ثبت رساندن پست بعد : شنبه  ۱۵/۵/۸۵  ساعت ۱ بامداد  انشاءالله...



 یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط اشی بابی  ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK



LasT InformationS

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Put Our Weblog As Your Homepage        Add 2 FavoriteS    RSS    OnlinE MemberS:     TotaL VieweD:

This Template designed by AshBak , Copyright © 2006 all rights reserved