|
|
سلام ... آخ ... نزن ... ای ... اوخ ... با ... باشه ... میگم ... میگیم! ... آخ ... بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ؟! الآن میگیم چرا ... چرا ... واقعآ چرا ؟!! میدونی ؟! راستش ۲۳ ام تولد من و داداشم بود !! باهم ؟! آره دیگه ... به فاصله ی ۲ دقیقه !!! ساعت ۴ بعد از ظهر !! حالا کی بزرگتره ؟! ... اونش دیگه با خودته ... البته یه خانوم گلی به اسم هدیه خانوم ( چشمک! هدیــــــــــــــــــــــــــــــه ... مرســـــــــــــــــــــــــــــــی ... دستت رو سر بعضیا !!! آقا جون تقصیر این دله دیگه ... چیکارش میشه کرد ؟! ... ما دقیقآ روز ۲۳ ام تو عروسی پسر پسرعموی مامانمون بودیم و لی نمی رقصیدیم !!! البته هنوز واسه تبریک و کادو و اینا دیر نشده ها ... !!! خدمت میرسیم ایشالله !! به هر حال ... میدونی که ؟! ینی از اون گوشه ی وبلاگمون که خوندی ؟!! ... اشکان جون امسال میره پیش بابک جون !! واااااااااااااااای چه حالی میده !! ۲ تا عین هم تو یه دانشگاه !! آره اشی امسال رشته ی اااااااااااااااای مورد علاقه ش ینی عمران رو قبول شد ... که البته شیرینی اونم محفوظه !! ... ولی خداییش الآن بابی خوشحالتر از اشیه !! خدااااااااااااییش ؟! ... فک کن ... بعد از یه سال دووووووووووووری !!! بگذریم ... اومدیم مث همیشه طلب حلالیت !! ... نه ... مکه که نمیریم ...! عذر مارو بپذیرییییییییین ... خواهشآ ... ما این روزا همش درگیر بودیم ... دیگه وقتی شب تولدت تو عروسی یه فامیل دورت باشی ... خودت تا تهش برو ببین چه بلبشوییه !! امروز هم که ۲۷ امه !! یه ساعت دیگه حرکت میکنیم میریم تبریز !!! ... ساعت ۶ ... واسه انتخاب واحد بابی !! و بازم ۲۹ ام میایم میریم سنندج !! واسه نمیدونم چی !!! ... و دوباره ۳۱ ام خونوادگی باز میریم تبریز ... واسه ثبت نام اشی !!! وبازم ۲ ام برمیگردیم به شهرمون ... کرمانشاه ... !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه حالا هی بگو چرا سر نمیزنین ؟! چرا کامنت نمیزاری ؟! هی ... با توام ... قهر میکنی !!! ... دست خودمون نیست ... اصلآ الآن تک تک اسماتونو میارم که سو ء هاضمه رخ نده !!
رسام جون که دمش گرم خیلی با معرفته (رساااااااااااام خیلی آقایی به خدااا) ... فرشید جون ته مرام و منزلت ! که کلی هم زحمت واسمون کشیده بود ... هدیه ی گل که نرنجید هییییییییییییییییچ ... یه پست افتخاری هم واسمون نوشت ... مانیا خانوم و ملودی خانوم که با اون همه کامنت فقط مارو شرمنده کردن و البته یه جشن هم برامون گرفتن تو وبلاگشون ... دختر خاله دریا !! ... و دیگه از اون بالا بگیــــــــــــــــــــــــر ... بربچ IT ... فرزاد جوووووووووووون ... حمید خاااااااااااااان ... کمال گل گلااااب ... ممد عزیـــــــــــــــــــز ... داش حجت با معرفت ... خانوما : سمینه خانوم ... راضیه خانوم ... و ... واقعآ شرمنده ایم که سر نزدیم این مدت ... امیدواریم ببخشن ... رفقایی که باهاشون آشنا شدیم ... نازنین ... آبجی کوچووول ... نگار ناناز! ... بهناز و نیناز !! ... نونو و جوجو ...فرناز و سبا ...شیما ... نانااااز ... مرجاااان ... یاسی خانوم ... الهام و یاسین ... سرگل خانووووووم ... مریم ... داش کیوان عزیز ... لیلا ... و ... و ... هرکی که کامنت گذاشت و بی معرفتی ما گریبان گیرش شد !! خلاصه اینکه ما داریم میریم ... یهو دیدی تو راه رفتیم زیر یه ژیان له شدیم !!! ... مارو ببخشین ... به خدا سرمون خلوت شه دریغ نمیکنیم ... هاپو با تو هم هستیم !! دیگه ما میریم ... سفارشم نمیکنیما ... ببخشی سرتو درد آوردیم ... کاری داشتین سعی کنین کامنت نذارین ... اگه پی ام بدین بهتره ... ینی راحتتر میتونیم چک کنیم ... تا پست بعدی خدانگهدااااااااااااااااااااار عزیزااااااااااااااااااااان ...
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK سلام من یکیم (نه این نه اون) دوست اشبکم (بابک و اشکان) اسمم هدیه است اومدم یه خبر مهــــــــــــــــــــــــــــــم بدم اونم از نوع خیــــــــــــــــــــلي مهم همه به گوش باشن امروز یه روز استثنایی یه روز قشنگه یه روز دوست داشتنیه یه روز به یاد موندنیه (همه مکسور!!! اوپس....اوپس همه حاضرن چراغا رو خاموش کنین یک دو سه تولد تولد تولدتون مبارک بیاین شمعا رو فوت کنین (شمع نداریم) که صد سال زنده باشین
بله....آره....درسته.... امروز تولد دوقلوهاست (نه چندان افسانه ای) خودشون نیستن من اومدم به خبرم (ب مکسور!!!) (خودشون کجان؟؟؟؟؟ عروسیییییییییییییییی بعدن میان کادوها رو بگیرن
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلام ... من و اين ( هر2مون! ) داريم واسه يه هف هش ده روزي ميريم تهران ( عروسي و اينجور مسايل! ) كي ميريم ؟! نشـــــــــــــــــــد !!! همين ۵ دقيقه ديگه حركته !!!!!!! به خدااااااااااااااا ... اومديم طلب حلاليت و اينجور بحثا و خلاصه خدافظي و كلاه قرمزي و ... آقا باي باي ... خانوم باي باي ... بچه ها باي باي ... اصلآ شايد ديگه نديديمتون ... اگه نبوديم ... اون دنيا دم در قرمزه وايسا !! ميايم همونجا قرضامونو ميديم بري ... اگرم نبوديم خب لابد پول نداشتيم !!! به هر حال شاد باشيد و خوشحال ... عزت مزيد ... دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
به معجزه اعتقاد نداشتم تا آن لحظه که صدای گریه ی تو با وجود فرسنگ ها فاصله دلم را به لرزه انداخت، معجزه را باور نداشتم تا آن دم که تولدت غم دوری عزیزی را از یادمان برد، آری، آمدی و با آمدنت بهار ما چندین برابر شد... موجودی به این کوچکی چگونه یک شبه دل همه ی ما را بدست می آورد ؟ خانه ی ما را صفا بخشیدی، و اگر از من بپرسی بهترین روز دنیا، روز تولد توست. چه خوب که به دنیا آمدی و زیباتر آنکه دنیای نازی من شدی عزیز دل، دلت همیشه شاد، قدمت پر برکت و لحظاتت پر ز شادی و صداقت... ۳۰ فروردین ۸۴ ************************************************************************* *متن بالا عیناً، نامه ی داداش بزرگه مون ( آرش ) به مانی بود، وقتی مانی به دنیا اومد ... ************************************************************************* سلام! از کجا شروع کنیم ؟ اون بالا رو که خوندی ؟ ابهامی که نبود ؟ کلماتی که مانی یاد گرفته! وقتی میخواد اطرافیان رو صدا بزنه! چه مامانش، چه داییاش، چه چه غریبه! " نانا "... وقتی یه بچه یا عکس یه بچه رو می بینه ( از جمله خودشو " ببه " ( دو تا "ب" مفتوح ) وقتی گرسنشه و غذا میخواد... ( گوش پاک کنم میخوره ! ) میگه: " آق " و وقتی تشنشه و آب میخواد... ( چایی هم میخوره ! ) میگه: " امق " ( این رو یه جوری بخون که لبت در حین تلفظ تمامی حروف بسته باشه، ق رو هم مفتوح بخون! ) ولی وقتی میخواد رنگ آبی رو نشون بده میگه: " آبی! " در حال خوردن چوب شور که یکی از هله هوله های مورد علاقه شه... " آقلا " ( منظورش چوب شوره ؟! )
وقتی یه چیز عجیب می بینه و میخواد بدونه که چیه! " اَبــــــــــده " ( "ب" کشیده ) ولی با این وجود وقتی تند تند حرف میزنه، حالیت نمیشه چی میگه! " الیوبدوجدوبلداو " ... !!! شانس آوردیم ما دو تا رو از هم تشخیص میده! مانی... دایی بابک کو ؟ ( با دست اشاره میکنه به بابک : " بابـ... " ) مانی... دایی اشکان کو ؟ ( نیگای اشکان میکنه، با دست اشاره میکنه به بابک!!! : " اتان " ) اینم یه نوع اذیت کردنشه! بابامون میگه من هنوز شک دارم کدومتون بابکید، کدوم اشکان! ولی مانی میدونه!! باور کنید میدونه ... کل فک فامیلو میشناسه!!! وقتی میاد خونه مون تو اون خونه به اون بزرگی با ۳ تا اتاق! سرشو میندازه پایین میره تو اتاق ما، دستشو میذاره رو دکمه ی RESET کیس و ... خرچ ! تمام برنامه ها و اکسپلورر ها و پنجره ها و ... و ... فنا !!! گوشاش که از گوش منو تو و این بیشتر میشنفه! وسط پارک نشستیم! مانی پا میشه دست میزنه! می رقصه! جریان چیه ؟! همه ساکتن که !! یهو بعد از ۵ دقیقه یه ماشین سیستم دار! دوپس دوپس کنان ... رد میشه میره ! چشامون باز ... دهنا باز ... مخ ها بسته ! وقتی میخواد از آسانسور پیادهه شه، وقتی میخواد از ۳ تا پله پایین بیاد، ۳ دقیقهه طول میکشه ! آخه بچه محتاطه !! حالا اینجا رو ببین ! تا یه پارچه ( بزرگتر از خودش! ) یا لحاف یا پتو یا تشک یا سفره یا هر چیزی که رو زمین میندازن پهن میشه ! ۳ ثانیه بعد مانی وسطش دراز کشیده میخنده ! باید این سر اون سرشو بگیریم، تابش بدیم ! چون... عادت کرده !
خداییش به جز وقتایی که مریضه، یادمون نسیت گریه کرده باشه ! همیشه ی خدا میخنده ! همه رو دوست داره ! اصلاً و ابداً غریبی نمیکنه...، بغل همه میره ( حتی تو با اون ...ت
عاشق موسیقی ( به شدددت ) ! عاشق کامپوتر ( وحشتناک ) ! و عاشق : ـ
وقتی پاشو میذاره کرمانشاه... تو کوچه گوسفند جلو پاش سکته میزنه میمیره ! یه ایل طرفدار داره ! از دکاندار و بقال و بنگاه دار سر کوچه مون تا رییس بانک و مدیر عامل شرکت های بزرگ مث MicroSoft, Apple, google, Mercedes و غیره میان به دیدنش ! آخه یکی یدونه ست !
وقتی میره ... کرمانشاهو سیل برمیداره ! آب قره سو طغیان میکنه ! تموم رودخونه های کرمانشاه از اشک طرفداراش پر میشه !! خونه ی ما هم ... تاریک تاریک میشه ...
خلاصه اینکه... مانی جون منه، عشق منه، ساز منه ... مانی دنیای کوچیک منو راز منه ... مانی رویای هر روز و شب و تنهاییام ... مانی پروانه ی خوشرنگ آواز منه ...
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلام ...! چیه ؟! نیگا میکنی ! اااااااااااااه ... گوشتو بده اینجا : بنا به دلایل و شواهد و مسایل و موارد به وقوع پیوسته و رخ داده و پیش آمده پیش میاد دیگه پیشگیری کنید پیش نیاد دیگه، در گذشته، آینده و حال، وبلاگ و خونه و کاشانه و آشیانه ی ما ۲ عدد آدم، که قرار بود امشب در این ساعت آپ بشه ( نه که نشد! )، یه کمی دندون ررو جیگرامون گذاشت و فردا، ینی ۲ شمبه! ( شیشم )( شب! ) آپ میشه ! ولی نه یه آپ معمولی ! ... یه پست سوپرویژه ... فنتستیک ... ! یه مهمون شیطون بلا ! ( با شما نیستیم! ) اااااااااااااااااااااااااااااااااااه ... همه به خودشون مشکوک شدن ! بابا ... چجوری بگیم ؟! ... یه ... یه ... یه ... : سوپربچه ! تنها کوچولوی نازنازی خوشکل ملوس با شخصیت تپل مپل شنگول بامزه ی د د د ... آقا تهشه ! ... خیلیا میشناسنش! (مث تو! ) خلاااااااااااااااااااصه نیایو ببینی که نمیتونی باور کنی چی میبینی ! چون نمیتونی باور کنی که داری چی میبینی ! ینی تو یه چیزی میبینی، ولی نه اونی که هست ! ... فراتره ! ... بیشتر ! ... میفهمی ؟! ... یا به زور متوصل شیم ؟! یه ملتو کشته با اداهاش ! ... ملت که میگیم ینی ملت ! شوخی نیست ! ... میکشه ! حالا تو بیا ! اصلآ هرچی هم فک و فامیل و برادرزاده و خواهرزاده و ایکس و ایگرگ و ظد! داری بیار ... به پای مانی نمیرسه که !! کاشکی وقتی بزرگ شد قدر داییاشو بدونه ! دیدی حالا ؟! ... دیدی زور میگی ؟!
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK |
This Template designed by AshBak , Copyright © 2006 all rights reserved