|
|
(دقت شود بابی و اشی هیش وخت تو عمرشون با هم بد حرف نزدن ! ) بابی : آبی ! ... اشی : قرمز ! ...
<< سکانس اول ... >> - ساعت چنده ؟! - نزدیک ظهره ! - زهره ؟! - ظهررررررررررره !! - چیکار کنیم ؟! - آپ !!! - چی بنویسیم ؟! - پست ؟! - راجع به چی ؟! - یه موضوع !! - از کجا شروع کنیم ؟! - از اول ! - اشکاااااااااااااااااااان ... - ها ؟! - خوابت میاد ؟! - نچ ! - مخمو آسفالت نکنا ! - آره ؟! - ... - چیه ؟! کم آوردی ؟! - حالت بده ! - من خوبم ... تو خوبی ؟! - میزنمتا ! - چقد ؟! - تا اونجایی که بخوری ! - زحمت نکش، سیرم ... - اشکاااااااااااااااااااان ... - جانم ؟! - تو برو ... من خودم آپ میکنم ! - چی مینویسی ؟! - به تو چه ؟! - بلدی ؟! - نه ! - نه و درد ! ... پس چیکار میکنی ؟! - نمیدونم ! ... با هم مینویسیم ! - چجوری بنویسیم ؟! - من میخونم تو بنویس ! - چیو ؟! - متنو ! - بابـــــــــــــــــــــــــــــــــک ... ! - بله ؟! - بلا ! - متن گیر میاری ؟! - از کجا ؟! - خونه ی عمو شجا(ع) ! - این وقت صبح مسخره ؟! - ظهر !!! - این وقت ظهر ؟! - آره ! - آره واره ! ... آجر پاره ! - مخت تاب داره ها ! - خودت تاب داری ! - دیوونه ... روانی ... ! - من که داداشتم ... اونم ۲ قلو ... !! - ینی منم هستم ؟! - لابد ! - به خداااااااا آی کیوت قد یه جلبکه ! - چرااااااااااا ؟! - به دلایل مشابه ! - چی میگی ؟ - همه منتظرنا ! - منتظر چی ؟! - لئو داوینچی ! - اصلآ من میرم بخوابم ... - بیجا میکنی تو ! - کاری، باری، امری، عرضی، نداری ؟! - چرا ... وایساااااااااااااااا ... - چراااااااااااااااااااا ؟! - دست تنهام ... گیر نده ... !!! - چه کنیم ؟! - چمچاره ! - برم ؟! - نه ! - بریم ؟! - بریم !! - هستی ؟! - هستم ... - یا علی ... - علی یارت ... <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
<< سکانس دوم ... >> یه چیز باحال بگیم !! البته این خبر فقط تا اومدن نتیجه ی اشکان ممکنه خوشایند باشه !!! آی طی ها حال کنن ... عمرانیا ببخشن ( مهندسی عمران : بچه ها برای قبولی تو این رشته در دانشگاهای خوب ( مث تربیت معلم آذربایجان ) وقت زیادی رو تلف میکنن... گذاشتن تریپ مهندسی زودرس بین بچه های عمران نمود بسیار بالایی داره به طوری که معمولاً همگی بلافاصله بعد از قبولی تو کنکور به عیوب گسترده ی محاسبات و طراحی منزل پدری پی میبرن ! ساختمانای نوساز تخریب شده ی شهر بم از دسته گلای بسیااااااااااااار جدید و جالب این عزیزانه که باعث شده اسمشون تا همیشه ی تاریخ ماندگار شه... در عوض بچه های این رشته ها از نظر بدنی حسابی قوی اند چون از یه طرف تموم عمر حرفه ای خودشونو باید در حال کل کل کردن مؤدبانه بوسیله ی آجر با قشر زحمتکش عمله و بنا بگذرونن و از طرف دیگه سر و کارشون همیشه با انسانای مؤدب و با فرهنگی مث بساز بفروشا و صاحبان بنگاه های معاملات ملکیه... معمولاً بچه های عمران تو بعضی دانشگاه ها با درس بی ارزش و به درد نخوری به نام نقشه کشی هم مشکل دارن... و اما با کلاس ترین آینده ی شغلی این دوستان : فعالیت به عنوان مشاور در بنگاه های معاملات ملکی ! و بدترین آینده ی اونا : اشتغال به عنوان مهندس عمران در نقاط بد آب و هوا و دور افتاده ای مث عسلویه، کویر لوت و شمیراناته !!!
بگذریم... این سایتو حتماً ببینید و حتماً نیشتون باز شه !!! بی ربط ترین جملات طی سالها ی اخیر با ذکر نام گفتنده !
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
<< سکانس سوم ... >> خواهش از خدا لذت است، اگر برآورده شود رحمت است، اگر برآورده نشود حکمت است...
اگر برآورده شود منت است، اگر برآورده نشود خفت است...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
خب عزیزان ... من و این بریم ناهار بخوریم بیایم ... بالاخره در قبال شما مسئول بودیم ... به قول ف و همشهریاش ساعت نزدیک ۳ س !!! ... تا حالا هیچی نخوردیم چون داشتیم می آپیدیم ... چون دوستون داریم ... خوشتون باشه ... فییییییییلاً ...
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
اینم یه آهنگ توپ با متنش از EmZiPeR...
هی مرد... میخوام یه حقیقت تلخو بهت بگم... خوب گوش کن...
یه نفر خوابش میادو واسه ی خواب جا نداره، یه نفر یه لقمه ی نون برای فردا نداره... یه نفر میشینه و اسکناساشو می شماره، میخواد امتحان کنه که داره یا نداره... یه نفر از بس بزرگه خونه شون گم میشه توش، اونیکی اتاقشون واسه همه جا نداره... بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره، انتخابم میکنه ولی پولشو نداره... یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه، اونیکی مداد برای آب و بابا نداره... یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی، اونیکی حتی تو فکرش آب دریا نداره... یکی بعد مدرسه توپ چل تیکه میخواد، مامانش میگه اینا گرونه هیچ جا نداره... یه نفر تولدش مهمونیه همه میان، یکیم تقویم واسه خط زدن روزا نداره... یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونه ش، یه جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره... ها ... یه بار دیگه... بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر می ارزه مضاش به هزار تا آدم، اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره... تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن، یکی می پرسه آخه چرا بابای ما نداره...؟ یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا ؟، یکیم اینقد دیده که میل تماشا نداره... یکی از واحدای بالای برجشون میگه، یکی حتی خونه شون اتاق بالا نداره... یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره، یکیم طاقت واسه صدور ویزا نداره... یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره، اما اونیکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره... یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه، یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره... یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس، یکیم برای گرمای دستاش ها نداره... دخترک میگه خدا چرا ما ؟، مامانش میگه عوضش دخترکم، اون خونه لیلا نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره... ها ... یه بار دیگه... بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه، هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره... یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره، میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره... بچه که تو چراغ قرمزا میفروشه گلُ، مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره...؟ یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه، پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره... یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم، دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره... خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده، همه چی دست اونه ربطی به ام زیپر و رپش نداره... آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا، اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره... کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت، با نمیشه... با نمیخوام... با نشد... با نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
هـــــــــــی به بابک میگم تو بیا بنویس! هـــــــــــی میگه حسّش نی! نمیدونم چه مرگشه! الان خودم آپ میکنم تا جفت چشاش درآد! بچه پر رو خودشو برام میگیره! ..... ام ..... م ..... ا ..... چی بگم حالا ؟! آهــــــــــــــــــــــــــــــــــا... چطوره یه خاطره تعریف کنم ؟ A : اصلاً امشب هرجوری شده پوز این بابکه رو میزنمو یه پست مینویسم!
A : بینندگان محترم! منو بابی هیچ خصومتی با هم نداریما!!! AB : به مدرسه که رسیدیم، با ترس و اظطراب از ماشین پیاده شدیم! نمیدونیم تا اون موقع چند بار خودمونو خیس کردیم! ... دقیقاً نمیدونیم... البته مطمئنیم که احساس خنکی میکردیم!! آخه ما مهد کودک هم نرفته بودیم... ینی یه بار بردنمون ( به زور! ) ولی وسطاش فراااااااااااار ... اومدیم خونه!!! [از ترس خرگوشای ولگرد!] ... از ماشین پیاده شدیم... شبیه این فیلمای RomancE ... میدونی که چی میگیم؟! ...مثلآ زن و مرده دارن از هم جدا میشن ... بر میگردن ... واسه... واسه آخرین بار... مام یه جورایی همینجوری خدافظی کردیم... !!! حالا ما سر صف... مدیر و معاون و ناظم و ... دارن حرف میزنن ... مام از این ور داریم هی بیشتر خیس میشیم ( عرق میکنیما... فکر بد نکنی آقا جفتمون خیس عرق و مسایل دیگه! ... طاقت نمیاریم و فراااااااااااااااااااااااار ..... خب حق بده دیگه ... فک میکردیم میخوان آمپول بزنن خودایی ناکرده! به هر حال ... بابا هل (ه مضموم!) بده... ما زور بزن... بچه ها بخند!... هرررررررررررررررررر جوری بود تسلیمشون کردیم از بس قوی و شجاعیم دیگه!!! سرتو درد نکنه... کم کم با توضیحات باباهه و بقیه ما راضی شدیم! ... هفته ای ۲، ۳ روز مدرسه میرفتیم (با بابا!) ... نبودی ببینی چه علاقه ای داشتیم !! ... خداییش یاد اون روزا به خیــــــــــر... ...
... الآن هنوزه که هنوزه میخندیم به اون روزا... و دقیقآ در این مورد برعکس شدیم! ینی بدترین روز سال، روز خداحافظی با هم کلاسیامونه!... شاید این خاطره واسه شما جالب نباشه ... ولی مهم نی!!! همین که جرأتشو داشتیم اعتراف کنیم خودش از همه چی مهمتره... به امید خاطره های شیرینتر و کامنتای بیشتر...
تاریخ به ثبت رساندن پست بعد : شنبه ۱۵/۵/۸۵ ساعت ۱ بامداد انشاءالله... یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
اخطار: {محمد حسین صفّار هرندی!} سلام و زهر مار...! سلام و کوفت کاری...!! [ماچ] [بوس] [بغل] [و هر گونه حرکت عاطفی-تخیلی دیگه!] سلام سلام... خوبین خوبین شما شما ؟؟ - بابی اول تو بگو که ۲ دقیقه زودتر از من پاتو رو کره ی زمین گذاشتی! B : اینی که می بینی یه وبلاگ نیست! دو تا وبلاگه تو یه وبلاگ که همون میشه یه وبلاگ!! [نــــــــــــــــه A : بابی اینایی که گفتی ینی چه؟! نیومده پسرخاله شدی! اصلاً تو با مخاطبای خودت حرف بزن، منم با مخاطبای خودم! B : نه که تو خیلی مخاطب داری؟! هنوز دهنت بو شیر میده بچه! A : از دهن تو که خوش بو تره! نذار بگم کی از خواب پا شدی! B : اشی اون روی الاغ منو بالا نیار! زشته! یه ملت داره به ما میخنده ها! A : خب بابا سوتی نده حالا! کسی که نفهمید که! B : کنیم...!!
موارد مورد علاقه: David Beckham - Chris de Burgh - Rasmus - Alpachino . . .
آقا بسه دیگه [اینو کی گفت؟] دفه ی بعد بیشتر راجع به وبلاگمون و علت ساختنش بحث می کنیم [اینو اون یکی گفت!] فعلاً اومدیم که بد قولی مونو ثابت کنیم! خدا میدونه تو این مدت چقدر افسرده شده بودیم! جفتمون! از همتون [مخاطبای اشبک] عذرخواهی میکنیم و از همتون [مخاطبای اشبک] متشکریم که تو این مدت به ما سر زدین و کامنت گذاشتین و همتونو [مخاطبای اشبک] دوس داریم! دقیقاً فیلاً ...
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK |
This Template designed by AshBak , Copyright © 2006 all rights reserved